امروز به اندازه تمام دنیا دلتنگ شدم و سعی کردم کل روز رو بخوابم و همش خوابیدم ...و بعد ک پا شدم تا من هنوز همان دلتنگ دیوانه ام..
راه تنفسی ام بسته شده بود... چنگ می انداختم به بالشم و دهانم را فرو
گفتی و شنیدم اما اونجاییش ک بعد مدت ها اسم کوچیکم رو گفتی یکهو دلم لرزید...و قند تو دلم آب شد...از اینکه دلتنگی تورو هم اذیت میکنه من خوشحال شدم...خوشحالی مرموزانه....چه قشنگ بازی میکردی ک منو دوس نداری مدت ها پیش بهار ..